چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نمي رسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي كنم
دلم كه تنگ مي شود براي چشم هاي تو
و هي مرور مي كنم نگاه اول تو را
و اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تا پلك مي زني به سجده مي رود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصار هاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

نوشته شده توسط soheila shamloo در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 14:59 موضوع | لينک ثابت
من به تو محتاجم
مي توانم كه به خاصيت چشمان تو انديشه كنم
و به عمقي كه در آن دنيايي است ....
من توانايي احساس حضورت را هم
از خدا ياد گرفتم اينك
و حضورت كه برام ابدي است
گرچه از فاصله ها واهمه هايي دارم
كه دورنم باقي است ...
و تو از گوشه تاريك جهاني مخدوش
عاقبت مي آيي
و مرا خواهي برد
به بهشتي كه در آن
جاي حسرت خالي است ...
كسي نيست كه از آزارم
حس شادي گيرد
تو مرا باور كن
و يك دانه اميد ، كه در خاك زمان مدفون است
آبي از عشق اساطيري خود اهدا كن
تا جلايي گيرد رنگ ماتمزده زندگي ام ...
من كه از دورترين نقطه هستي
به تو رو آوردم
و برايت هر شب
خواب معصوميتم را حتي
به گناه آلودم
و در آن روز كه مي خنديدم
چه عجب بود نگاهت بر من
من از آن مي ترسم
دسته گلهاي سپيدي كه برايت چيدم
رنگ زردي گيرند
من به تو محتاجم ...

نوشته شده توسط soheila shamloo در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 11:58 موضوع | لينک ثابت