به خيال اينكه با گذشت زمان عشقت فراموش مي شود
ثانيه ها را در حسرت گذراندم اما بعد از سالها
هنوز داغي كهنه اشكم را در مي آورد

پس تو كي مي آيي ؟
روز از پي روز
فصل از پي فصل
عمر دارد مي گذرد بيهوده
پس تو كي مي آيي ؟
لحظه ها را قاب نتوان كرد
لحظه ها مي ميرند
لحظه ها بوي فراموشي
لحظه ها بوي فرسودگي خاطره را مي گيرند
پس تو كي مي آيي ؟
خواندن نام تو
تكرار همه خاطره هاست
روزه ها را گرد نتوان آورد
لحظه ها را هيچ نتوان اندوخت
پس تو كي مي آيي ؟
نوشته شده توسط soheila shamloo در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 19:14 موضوع | لينک ثابت
دوست داشتن ، جرم من اين است. فاصله ، مجازات من اين است. نمي دانم تا كي بايد به دوست داشتن ادامه بدهم بدون اينكه دوست داشته شوم كاش مي توانستم به آسمان رفته و مانند يكي از ستاره ها بدرخشم مي توانستم از آن بالا به قلبهاي سنگي نگاه كنم تا آنها هم عاشق شوند امروز نيز مانند روزهاي ديگر عشق ،گلبرگ هاي تنها باغچه دلم را پرپركرد تا براي هميشه تنها باشم و با تمام وجود درد تنهايي را حس كنم با اين همه آرزو مي كنم اي كاش همه زندگي دوست داشتن باشد زيرا يگانه راهِ « دوست داشته شدن » اين است .

شب زلال
شب آن چنان زلال كه مي شد ستاره چيد !
دستم به هر ستاره كه مي خواست رسيد !
نه از فراز بام
كه از پاي بوته ها
مي شد ترا در آينه هر ستاره ديد
در بي كران دشت
در نيمه هاي شب
جز من كه در كنار تو ، مي سوختم غريب
تنها ستاره بود كه مي سوخت
تنها نسيم بود كه مي گشت
تنها ...

نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 14:5 موضوع | لينک ثابت