امشب بايد رخت سياه بپوشم
تابوت عشمو بگيرم رو دوشم
چون عشق من از اينجا پر كشيد ، رفت
منتظر صداي مرگ به گوشم
ديگه اميد من تمومه اينجا
ديگه ندارم كار من اي خدا
تو تنهايي مي دونم كه مي ميرم
به ياد عشقم هميشه اسيرم
فاصله هاي بينمون چه تلخه
بايد امشب تو غصه پر بگيرم

نوشته شده توسط soheila shamloo در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 0:55 موضوع | لينک ثابت
كاشكي از اول نمي ديدم تو رو
ميون گلها نمي چيدم تو رو
كاشكي جفا كرده بودم با دلم
تا نمي شد غصه و غم حاصلم
كاشكي كه يادت توي شب هام نبود
اسم قشنگت روي لبا هام نبود
كاشكي چشام آسمون غم نداشت
واسه نديدنت چيزي كم نداشت
كاشكي دلم بند طلسمت نبود
تو زندگي دنبال اسمت نبود
كاشكي نبودم ناز تو
يا نمي خوندم نغمه ساز تو
كاشكي اسير قفست نبود
تو راه عشق همنفست نبودم
كاشكي نبودي توي روياي من
تا غم بشه مهمون شب هاي من
كاشكي از اول نمي ديدم تو رو
ميون گل ها نمي چيدم تو رو

نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 23:39 موضوع | لينک ثابت
مي دونم كه عاقبت مي ري يه روز
با همون قايقي كه تو رو آورد
رو همون موج بلند سر كشي
كه يه روز اومد تو رو به من سپرد
مي دونم كه آخرش پس مياره تنهاييمو
اون نسيمي كه تو رو آورد و بي كسيمو برد
دوباره زنده مي شه جون مي گيره توي دلم
سايه حسرتي كه زير قدم هاي تو مرد
حالا شب خوابتو ديدن واسه من يه عادته
تو شب چشماي تو گم شدنم غنيمته
دوست دارم تكيه كنم بهت ولي
شونه هاي مردونت زير سرم امانته
من همون درختي ام كه تو زمين ريشه داره
تو مثل باد نمي توني يه جا آروم بگيري
من به خاك بسته شدم نمي تونم باهات بيام
تو اگه يه روز بخواي اينجا بموني مي ميري
چمدونتو بزار خودم برات جمع مي كنم
نكنه كه آخرش عكس منو جا بزاري
وقت رفتن ديگه پشت سرتو نگاه نكن
نمي خوام منو با اين اشكا به خاطر بياري

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:54 موضوع | لينک ثابت
تو كيستي ، كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو
سبان قايقي ، سر گشته ، روي گردابم
تو در كدام سحر ، سوار بر كدام اسب سپيد ؟
تو را كدام خدا ؟
تو از كدام جهان ؟
تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟
تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟
تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه
مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاهي
كدام نشاء دويده است از تو در تن من
كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند
به رقص مي آيند
سرود مي خوانند
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يك سخن با تو
به من بگو كه مرا از دهان شير بگير
به من بگو كه برو در دهان شير بمير
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف
ستاره ها را از آسمان بيار به زير
ترا به هر چه تو گويي ، به عشق سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه
كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است
تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه
تو دور دست اميدي و پاي من خسته است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .
نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 11:1 موضوع | لينک ثابت