التماس
نگاهم كن فقط يك بار
بذا تا عشقو بشناسم
نرو از پيش من امشب
نذا پا رو احساسم
بمون اينجا كنارم باش
بمون تا جون بگيرم من
چرا پيشم نمي موني ؟
ببين از دست ميرم من
نگو مي خواي بري بس كن
نگو تقصير من بوده
گناه اين دل عاشق
فقط يك سوء ظن بوده
نخوا از هم جدا باشيم
نگو تقديرمون اينه
با اين حرفاي ياس آور
نگاهم مرگو مي بينه
نخون آواز رفتن رو
نذار چشمام ببازه باز
يه امشب پيش من باش و
بخون از لذت پرواز
قبولم كن فقط اين بار
غمو از شعر من بردار
عشق من عاشقم باش
نذار بيفتم از پا
بمون با من كه بي تو
نمي رسم به فردا

نوشته شده توسط soheila shamloo در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 0:8 موضوع | لينک ثابت
شب آن چنان زلال كه مي شد ستاره چيد دستم به هر ستاره كه مي خواست رسيد نه از فراز بام كه از پاي بوته ها مي شد تو را در آئينه هر ستاره ديد در بي كران دشت در نيمه هاي شب جز من كه با خيال تو مي گشتم ، جز من كه در كنار تو ، مي سوختم غريب ، تنها ستاره بود كه مي سوخت ، تنها نسيم بود كه مي گشت دور يا نزديك ، راهش مي تواني خواند هر چه از آغاز و پاياني نيست زندگي راهي است از به دنيا آمدن تا مرگ، شايد مرگ هم راهي است راهها را كوهها و دره هايي هست اما هيچ نزهتگاهِ دشتي نيست ! هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست هيچ راه بازگشتي نيست بي كران تا بي كران ، امواج خاموش زمان جاري است زير پاي رهروان ، خوناب جان جاريست ! اي كه تن فرسودي و هرگز نياسودي هيچ آيا يك قدم ، ديگر تواني راند ؟ هيچ آيا يك نفس ديگر تواني ماند نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست باز بايد رفت تا در تن تواني هست باز بايد رفت ... راه باريك و افق تاريك دور يا نزديك .

از سهم مرگ
دهان به دهان مي رود
خبر مرگ
رد ابر تيره را مي گيرم
كجا فرو خواهد ريخت ؟
چه كسي قرار به رفتن دارد
تا بدون انديشه به خلاء موجود نزد ما
سهمي جاودانه از غربت را براي خود بخرد
رد ابرهاي تيره را مي گيرم
روي كدام سقف
عاشق عاصي را غسل خواهد داد
خبر كه مي رسد
پس مي رويم تا انتهاي خويش
چاره اي نيست
چتر مي شويم
روي متني كه از هم داريم

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 15:36 موضوع | لينک ثابت