تبليغاتX
? بهار اشعار

صداي سبز شدن باورت را در زير چتر باران گوش مي كنم هنگامي كه بوي حجم تنهايي هايم را حس مي كنم تو را در جاده هاي يقين انتظار مي بينم آنگاه روحم را به صبح منتقل مي كنم و از دريچه آبي ذهنم پر ميدهم صداي گامهاي نرمت را در ميان نفس شطرنج دلم جاي ميدهم و نسيم ناب تو را در عشق حس مي كنم آه چه زيباست ياد تو ، چه ديدني است اميد بودنت در آينه تنهائيم .

 

winter

 

بگو از پرنده اي يك شب فردا رو ديد

بگو زمستوني كه مي شد غرق بهار

از طلوع عطر ياس قوي دشت لاله زار

بگو از آئينه ها ، بگو از ياس

بگو از خنده گل كه ديگه رفته ز باد

از شب ستاره ها از روزهاي انتظار

از لباس سبز عشق از يك قلب بي قرار

 

to night

اون روزا كه كوچه ها پر بود از بوي بهشت

تو بگو چرا كسي ، قصه ها رو ننوشت اون روزا دلهاي ما

واسه كينه جا نداشت

                         دستهاي محبت تو ....

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 0:0 موضوع | لينک ثابت


صدایت می کنم

 

صدايت مي كنم

صدايت مي كنم با تمام وجود

مي دانم دلت از من گرفته

مي دانم چشمهايت را برويم بسته اي ، مي دانم ...

ولي با تمام وجود و با تمام اين دانستن ها

چون دوستت دارم و براي هميشه محتاج سايه مهربانت هستم در مقابلت به خاطر خودم و رضاي تو عاشقانه و خالصانه از تو مي خواهم با من باشي !!...

اي شكوه زندگي من ! اي گرما بخش زندگي ام ...

اي كه با نامت صفحه صفحه دفتر دلم رنگ زيبايي مي گيرد . اي كه هميشه و هر شب و روز در كنار مني .اي كه در تمام لحظه ها منجي و يار مني و اي عزيزترينم با من بمان اكنون كه فردايي نيست وفردا دير است !

بمان ...

love

 وقتي نسيم صبحگاهان _ مست _

گل هاي باغ گيسوانت را

افشاند و

           پر پر كرد و

                        پر پر كرد و

                                      پر پر كرد ؛

بر روي پيشاني

من نيز ، در آئينه چشم تو مي ديدم

پرواز ِ روحم را

                                   در آفاق پريشاني ...

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 15:27 موضوع | لينک ثابت


لباس اشك

نه از بيراهه مي ترسم

                  نه از خاموشي كوچه

تو دنياي منِ خسته

                    تمام لحظه هام پوچه

نه خوبي ديدم از بارون

                  نه پاكي ديدم از مريم

يه عمر از فرط تنهايي

                 هم آغوش خودم بودم

چرا وحشت كنم از شب

                   چراغ روز خاموشه

ببين ابر نگاه من

                   لباسِ اشك مي پوشه

ديگه تو اوج تنهايي

                     نگاه ترس بي رنگه

چه فرقي مي كنه وقتي

                     دل پروانه از سنگه

چه فرقي مي كنه وقتي

                   خيانت مي كنه بوسه

همون بهتر كه تصوريم

                   تو اين آيينه مي پوسه

 

12

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 11:16 موضوع | لينک ثابت


 

تنها تر از هميشه جام مي ام تهي است جام غمم پُر است وز جام دل مپرس كاين جام را به سنگ صبوري شكسته ام شب همره نسيم و ستاره با كاروان ياس و كبوتر تا كوچه باغ هاي سپيد آهسته مي رود من نيز پاي به پاي سه تار گسسته ام ، اي چراغ چشم من كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ! وقتي تو لبخند نگاهت را مي تاباني ،بال بلند مژگانت را مي خواباني ، وقتي كه تو چشمانت ، آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پرپر ! من در آن لحظه كه چشم تو در من مي نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد ، رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز ! نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتراز ابديت مي بينم پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتراز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاريست

late

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد : دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز ساقه تُردِ ظريفي دارد بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد

 gol 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 16:46 موضوع | لينک ثابت


 

اي آخرين رنج

تنهاي تنهاي مي كشيدم انتظارت

ناگاه دستي خشمگين مشتي به در كوفت

ديوارها در كام تاريكي فرو ريخت

 

لرزيد جانم از نسيمي سرد و نمناك

آنگاه دستي در من آويخت

 

دانستم اين ناخوانده ، مرگ است

از سال ها پيش با من آشنا بود

بسيار او را ديده بودم

اما نمي دانم كجا بود

 

فرياد تلخم در گلو مُردبا

 خود مرا در كام ظلمت ها فرو برد

در دشت ها ، در كوهها

در دره هاي ژرف و خاموش

بر روي درياهاي خون در تيرگي

در خلوت گرداب هاي سرد و تاريك

در كام اوهام

در ساحل متروك درياهاي آرام

شب هاي جاويدان مرا در بر گرفتند

 

اي آخرين رنج !

من خفته ام بر سينه خاك

بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند

اكنون تو تنها مانده اي ، اي آخرين رنج !

برخيز ، برخيز

از من بپرهيز

برخيز، از اين گور وحشت زا حذر كن

گر دست تو كوتاه شد از دامن من

بر روي بال آرزوهايم سفر كن

با روح بيمارم بياميز

با عشق ناكامم بپيوند

 

 sohela

  


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 12:23 موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting