تبليغاتX
? بهار اشعار

 

در صبح آشنايي شيرين مان ترا

گفتم كه مرد عشق ، نئي ، باورت نبود

در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم

مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود !

 

مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش

در بزم عشق بر سر من جام نشكني

مي خواستي به پاس صفاي سرشك من

اين گونه دلشكسته به خاكم نيفكني

 

پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود

پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز

در تنگناي سينه فراموش مي شود

 

تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني

من مانده ام كه بي تو ، شبها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني

من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

 

روزي كه پيك مرگ ، مرا مي برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم

عشق تو ، نور عشق تو ،‌ عشق بزرگ تو است

خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

goodby


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 11:44 موضوع | لينک ثابت


 

اگر به زبان تمامي فرشتگان سخن گويم ...

و از عشق بي بهره باشم طبل ميان تهي و سنج پرهياهويي بيش نيستم

اگر از كرامت غيب داني و پيش گويي برخوردار باشم

و همه اسرار جهان را دريابم و قلمرو دانش را تمام مسخر كنم

و در ايمان چنان راسخ و نيرومند باشم كه كوهها را رفتار آورم

و از عشق بي بهره باشم

كسي نيستم

اگر همه دارائي خويش به مستمندان بخشم

و جسم خويش را به آتش سپارم

و از عشق بي بهره باشم

مرا هيچ سود نخواهد بخشيد

عشق بردبار و مهربان است

عشق از حسد بر كنار است

عشق لاف خود ستايي نمي زند

عشق اطوار ناپسند ندارد

عشق به اندك چيزي در خشم نمي آيد

و انديشه شر نمي كند

و از بي عدالتي خشنود نيست

اما با حقيقت و راستي شاد و خرم است

همه چيز را تحمل مي كند

همه چيز را باور مي كند

و به همه چيز اميدوار است

و هيچگاه از پا نمي افتد

اما پيشگوئيها همه شكست مي خورند

و زبانها همه قطع مي شوند

و دانش ها در غبار زبان پنهان مي شوند

و دانش ما جزئي است

و نبوت ما جزئي است

و آنچه جزئي است رو به فنا دارد

آنچه مي ماند ايمان و اميد و عشق است

و از اين هر سه ، عشق را بزرگترين مقام است.

roz

 

 

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 23:34 موضوع | لينک ثابت


 

بنام تنها اميدم

آرزوي پرواز دارم سبك بال چون سيمرغ ، باغ وفا دلم مي خواهد آرام باشم چون قوي سفيد درياچه مرواريد ، ميخواهم عاشقانه بسوزم در سكوت وهم انگيز انتظار چون بلبل نغمه خوان منتظر بهار ، دوست دارم چون برگ خزان ديده فرش زير پايش شوم ، نرگس وار در چشمان نقره وارش به جوش بيايم و بر گونه سرخش جاري شوم ، ميخواهم عاشق ترين باشم چون شقايق ، ساكت ترين باشم چون لاله و دلم بيقرار و پر التهاب چون رود به دنبال دريا.

roz

 

زماني كه شقايق سيراب نيست

                        زندگي تلخ و غم انگيز است

زماني كه شقايق تشنه است

                     زندگي سراب عشق است

زماني كه شقايق پرپر گشت

                     زندگي مُرد

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 19:21 موضوع | لينک ثابت


 

اي گل زيبا آن زماني كه ديدگان من به دنبال چهره عشق بود ترا از ميان همه برگزيد . تارو پود قلبم از هم گسيخت و حالا احساس مي كنم كه ترا بيش از همه و هر زماني دوستت دارم اصلا راستش را بگويم عشق تو قبله گاه من است.

 life

كاش تنهائي من گل سرخي بود كه در وقت ديدار به تو مي بخشيدم

 

alone 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 14:51 موضوع | لينک ثابت


احساس

 

مي روي اما مرا پشت سرت جا مي گذاري

بين مرگ و زندگي من را به خود وا مي گذاري

مي روي اندازه يك برگ پاييزي و خاكي

روي رويايي ترين احساس من پا مي گذاري

مي روي با وعده يك روز مي آيم ، وليكن

باز با من وعده امروز و فردا مي گذاري

مي روي حس مي كنم يك روز مي آيي آخر

پشت سرت ، حتي خودت را بي گمان جا مي گذاري

 

y

 

زنجير گيسوان تو در باد پاره شد

گويي كه باد زلف تو را شانه كرده بود

 

          مخواه از من كه گناهت را ببخشم

          تو مي داني كه با اين دل چه كردي

 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 14:41 موضوع | لينک ثابت


 

بنام خداوندي كه عاشق آفريد و خود معشوق عاشقان شد تا عشق آنها براي هميشه پايدار بماند.

درباران راه رفتن وعشق را تنفس كردن پيشه من است در آمد من از اين كارجز چشمي اشك بار و دلي خون،چيزي ديگر نيست با اين همه باز هم عاشق باران عشقم كه زير آن هر رويائي آبي مي شود روياي به تو رسيدن، با تو لبخند زدن و با تو راه رفتن و عشق را تنفس كردن،با تو در باران بايد زيست و با تو در باران خدا را بايد فرياد زد.

rain

 

اولين روزي كه ترا شناختم ختم سكوت دلم را شكستم ومن با نيت پاك درآسمان تو وضوي آرزو گرفتم وسجاده اميدم را بر صفا وصميميت تو پهن كردم آن روز تو تاب پريده چشمانم را از انتظاري كه بر آن نقش بسته بود پاك كردي وطرح زندگي را بر آن جاي دادي وحال من بزرگترين گنجينه دنيا را دارم وآن گوهر ناياب كه كمتردرعشقها ديده مي شود تو هستي ، هنگامي كه ترا ديدم پيدا بود كه از قبيله ديگري هستي واز قبيله عشق از قبيله آسمان ديدگانت را از خورشيد نگاهت از زمان خواندم من از پنجره چشمانت با آسمان آشنا شدم و به ستارها سلام كردم .

love


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 0:4 موضوع | لينک ثابت


 

مرا چون قطره ي اشكي ز چشم انداختي رفتي

تو هم اي نازنين قدر مرا نشناختي رفتي

به چندين آرزو چون سايه در پاي تو افتادم

ولي دامن فشاندي قد به ناز افروختي رفتي

مرا عشق تو فارغ كرده بود از ديگران اما

تمناي نگاهي داشت دل از چشم مست تو

تغافل كردي و كار دلم را ساختي رفتي

ندادي آشنائي چون گذشتي از كنار من

تو اي بيگانه خو گوئي مرا نشناختي رفتي

اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم

                                   تو عشق گلي داري من عشق گل اندامي

sorry

كاش يارب آشناييها نبود

                      يا به دنبالش جداييها نبود

يا كه اوبا من نمي شد آشنا

                     يا كه او را از من نمي كردند جدا


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 13:3 موضوع | لينک ثابت


 

ديگر نمي خواهم ترا ...

ديگر اگر گريان شوي چون شاخه اي پريشان شوي در اشكها غلطان شوي

ديگر نمي خواهم ترا ...

اگر باز گردي از سفر آيي سويم هر كجا آواره گردي

ديگر نمي خواهم ترا ...

در گذر شب و زير ابرهاي باروني تا سحر

ديگر نمي خواهم ترا ...

 

 q

 

زندگي زيباست اي زيبا پسند

                             زنده انديشان سر زيبايي رسند

با تو آسان مي شود از دست سياهي ها گريخت

رو به سوي ظلمت شبهاي بي فردا گريخت

با تو اي آزادي ، اي والا كلام

گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت

w 


 

نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 12:44 موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting