اگر عاشق شدن بر ما گناه است
دل عاشق شكستن صد گناه است
مر از دل بيرون افكنده رفتي
ميان خاك و خون افكنده رفتي
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 0:15 موضوع | لينک ثابت
لحظه اي در چشمانت خيره شدم دنياي مهر و محبت را ديدم لحظه اي عاشق چشمهايت شدم زيرا عشق را در چشمهاي كوچك و زيبايت ديم شايد من اشتباه مي كنم ولي چشمهاي عاشق پرستي داشتي شايد تو در چشمهاي من مهر و محبت را نبيني ولي افسوس اشتباه مي كني مهرو محبت من توسط اشكهاي چشمم به سوي قلبم جاري است و هرگز نمي توان آنرا ديد . ولي چرا ميتوان با مهر و محبت و عشق متقابل آنرا ديد و تو نيز با محبتهاي نازنينت در عمق قلب من طناب مهر و محبت بياندازي
در شبان غم تنهايي خويش
عابر سخنگوي توام
من در تاريك
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
خدايا به هر كه دوست ميداري بباموز
عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر ميداري بچشان
حرمت داشتن از عشق برتر
دلم مي گويد كه با دلم تنها باشم
عاشق و دربدرو تنها باشم
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 0:6 موضوع | لينک ثابت
l
پريشانم و از خشكسالي سرزمين چشمهايم گله دارم
مي دانيد همه ما گاهي دلمان ميگيرد و از دردهاي ناموزون مان مي ناليم، اما عزيزان دلم چرا فكر مي كنيد ناشناسي نمي خواهد دستانتان را بگيرد؟
مگر يادتان نيست همين كه سجاده تان را باز كرديد و اشكهايتان سند ورود شما را به آسمان امضاء كردند يادتان نرفته كه ؟!
آيا تا بحال هنگام زمزمه « اياك نعبد و اياك نستعين » دستتان نلرزيده ؟ بدانيد كه اين لرزش همان پاسخ روشن پروردگار به مهر نيايشهاي بي هنگام دلتان است .
به اميد روزي كه هيچ كس آرزو به دل بار سفر را نبندد.
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 1:5 موضوع | لينک ثابت
فرود :
در پي هر فرازي فروديست
و مستي از شب بر آيد
دشنه بر درد نشيند
دشنه نشيند و فواره از درد برخاست
در پي هر فرازي فرو ديست
سقوط:
باور نمي كنم نگاهت سقوطم دهد
وسعت چشمانت
تا بلندي ابر است
و رنگش آسماني
گرچه دوست نمي خرد ما را به چيزي
به عالمي نفروشم موئي از سر دوست
جان چه باشد كه نثار قدم دوست كنم
اين متاعيست كه هر بي سرو پايي دارد
اي عشق در آتش تو فرياد خوش است
هر كه در آتش تو افتاد خوش است
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير
تا سحر گه زكنار تو جوان برخيزم
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 1:4 موضوع | لينک ثابت
الي اي صياد رحمي كن مرنجان نيمه جانم را
شكستي بال و پرم، بسوزان آشيانم را
زدو ديده خون فشانم زعفت شب جدايي
چه كنم كه اين ها عصمت گل باغ آشنايست
همه شب سر نهادم چو سگان بر آستانت
كه رغيب در نيامد به بهانه اي گدائي
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بوي اش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
دمكراسي :
دمكراسي اين نيست
كه مرد نظرش را
درباره سياست بگويد
و كسي به او اعتراض نكند
دمكراسي اين است
كه زن نظرش را درباره عشق بگويد
و كسي او را نشكند.
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 1:0 موضوع | لينک ثابت
حتي در سرزمين غريب
و در روشنائي ضعيف اين زمستان
مرا خواهي ديد
به باد گوش بده
به ترانه هاي بهاري پرستوها
و ابرها را نگاه كن
كه به آرامي تغيير خواهند كرد
و آن وقت ...
تو ديگر نيستي
انگار كه از آغاز نيز
هرگز نبوده اي
نگاه كن
اكنون من از تو دور مي شوم
و نا آشنا
مي گذرم از كنارت
و در آن هنگام است كه به آرامي تغيير مي كنم.
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 0:58 موضوع | لينک ثابت
« دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند »
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... بوي خواب خاكستر را... خواب خاكستر راكه آنقدر سنگين شده است كه باد هم برهمش نمي زند.نگاه كاغذ هايي كه هنوز روي آن ها ننوشته ام عشق ترا مي جويند ويك سكوت خاطره اي كه حتي خودم مفهوم اين جمله را نمي دانم.![]()
دستانم بوي نوشتن ترا مي دهند... و عشق كه با جوهرخودكارم پيوند خورده است حوصله صداي نوشتن سرشار ازسكوت واژه هايي است كه روي خط عشق معطل نام تو مانده اند .![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... و من مي ترسم... مي ترسم از اينكه كسي بفهمد دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند وقلبم با شنيدن نامت مي تپد. مي ترسم كسي بفهمد ...مي ترسم خود تو بفهمي ... وحتي مي ترسم خودم متوجه شوم كه دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... شايد هنوز ساعت من و تو نرسيده باشد و فرشته اي كه مي شناسم اندوهگين شود...![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... اما خودكارها و مدادها نمي توانند عاشق باشند اگرچه جريمه هاي عاشقانه بسيارنوشته اند... نه ، نه نوشته ام .![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... دستاني كه ندانسته نوشتن را تجربه كردند وقلبي كه دانسته عاشق شد.خواب اتفاق ساده اي است كه هيچ كس صداي پايش را نشنيده است... اما بيداري...نمي دانم ... نمي دانم ...![]()
پايان اين جمله را نمي دانم ...
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... ونوشته هايم ، يادداشتهاي دفترخاطرات تنهايي من نيست، كلمه ها رسالتي دارندكه با هر رسم الخطي بروز خواهند كرد!كاغذ چه جاي عاشقانه براي واژه هاست وچشم هاي من چه جاي عاشقانه اي براي تصوير تو !بي آنكه باور داشته باشي نوشته هايم، يادداشتهاي دفتر خاطرات تنهايي من با تو است .![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 1:6 موضوع | لينک ثابت
دل زماني به انتها ميرسدكه عشق نباشد وعشق زماني نيست كه تونباشي، توهرگز نبودن را تجربه نخواهي كرد وتوهميشه وصيت نامه آخرين خيابان خواهي بودكه در مه مرد.![]()
برروي بالهاي پروانه به آرامي مي نشينم وگرد وغباررا ازآنان مي زدايم سپس گلبرگي ازشقاق قرض مي گيرم وبا آنان نام مقدست را بربالهاي پروانه ي عاشق حك ميكنم آنگاه سراسرانتظارم را به خورشيد مي دوزم وبه اوالتماس ميكنم تا عاشقانه براي آمدنت دعا كند وبا خود نجوا ميكنم اين جمعه نيزگذشت وتوبا قدم هاي سبزت مرا در انتظار جمعه ديگرگذاشتي.![]()
تنهايي
امروزاحساس تنهايي ميكنم تنها ودرسرزميني غريب كه هيچ كس مرا باور نميكند كسي پاي حرفهاي دلم نمي نشيند تا حرفهاي ناگفته ام را برايش بازگوكنم.![]()
سوداي عشق
درغروبي مالامال ازغم دركنار پنجره كوچك دلم به تماشا نشسته بودم ناگهان پرواز چكاوكي نغمه خوان نگاه خسته ام را براي دمي آسودن به آشيانش دعوت كرد و من به پرواز در آمدم پروازي عاشقانه به اميد آشيانه اما افسوس سرابي بيش نبود.![]()
زندگي
سرشارازمهر ومحبت است ،گاه زشت وگاهي زيباست، زندگي تفاهم است و دوست داشتن، زندگي عشق است، زندگي بازيگرجسور فرداهاست.![]()
دوستي با آسمان
وقتي هيچ كلمه اي پيدا نمي شود كه با آن صداقت ياس ومعرفت شقاق را به قلبت ثابت كني،با اشكت ثابت مي كني كه آسمان هستي آنوقت همه ازسكوتت مي فهمند كه توچقدر آسمان را دوست داري .![]()
باران حسرت
اي چشمان من! اي همسفران غم هاي من ! بباريد تا شايدبا بارش شما كويرتشنه پر سوزدل من سيراب شود بباريد تا شايد دشت سوخته قلبم طراوت يابد تا شايد اقيانوس ها را شرمنده كنيد.![]()
نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 1:4 موضوع | لينک ثابت
سلام
امید دارم از مطالب که تو وبلاگ میزارم خوشتون بیاد
جنایت ها
یهود دارای دو عید مقدس است که این عیدها بدون تناول خون تمام نمی شوند :
عید یوریم در مارس purim . عید فصح در آوریل Passover .
هر ساله افراد زیادی قربانی این دو عید (( مقدس )) می شوند به نمونه های زیر توجه فرمایید :
1 – روز چهارشنبه سال 1840 م کشیش ایتالیایی آقای اپ فرانسوا انتوان توما به اتفاق خدمتکار خود ابراهیم از خانه بیرون آمده و ناپدید می شوند پس از تحقیق و جستجوی بسیاری که از طرف ملت و دولت شروع شد معلوم می شود که کشیش بیچاره به دست یهود قتل رسیده است سلیمان سر تراش که یکی از متهمین بود در اعترافات خود چنین اظهار داشت که نیم ساعت از مغرب گذشته بود که خدمتکار داوود هراری وارد شده و درخواست کرد که فورا خود را به خانه ی داوود برسانم من هم فورا خود را به منزل او رساندم در آنجا هارون هراری – اسحاق هراری – یوسف هراری – یوسف هراری – یوسف لینیود – خاخام موسی ابوالعافیه – خاخام موسی بخوریو دامسلونکی و داوود هراری ( صاحب خانه ) را دیدم که جمع بودند من به مجرد اینکه وارد منزل شدم و کشیش (( توما )) را دستت و پا بسته دیدم فهمیدم برای چه مرا احضار کردند .
خلاصه پس از آن که من وارد شدم درهای منزل را بسته و طشت بزرگی را حاضر نمودند و از من خواهش کردند که او را بکشم . ولی من امتناع کردم . داوود گفت : پس تو و بقیه سرش را بر طشت نگه دارید تا ما کارش را یکسره کنم . در این وقت کشیش را پیش آورده سرش را از بدنش جا کردند و جسد بی جانش را به انبار برده و با هیزم آتش زدیم سپس جسد او را قطعه قطعه کردیم و در کیسه های بزرگی جای داد و در صرافی واقع در اول خیابان یهود دفن نمودیم ماموریتمان که تمام شد به ابراهیم خادم کشیش وعده دادند که اگر این سر را برای کسی فاش نکند او را از مال خودشان داماد خواهند کرد .
بازپرس سوال کرد :
استخوان هایش را چه کردید ؟
- با دسته ی هاونگ خرد کردیم !
سرش را چه کردید ؟
- با دسته ی هاونگ خرد کردیم !
روده هایش را چه کردید ؟
- آنها قطعه قطعه کرده و در یکی از صرافی های نزدک دفن کردیم !
آنگاه بازپرس رو به اسحاق هراری کرد و پرسید :
آیا به اعتراف سلیمان اعتراض دارید ؟
- آنچه سلیمان می گوید صحیح است ولی شما نمی توانید این عمل را جرم محسوب کنید زیرا یکی از مراسم مذهبی ما در این عید استفاده از خون غیر یهود است .
خون کشیش را چه کردید ؟
- در شیشه کرده و به خاخام موسی ابوالعافیه دادیم .
در مراسم مذهبی شما در چه چیزی از خون استفاده می شود ؟
- در خمیر نان عید
آیا همه ی یهودیان باید از این خمیر استفاده کنند ؟
- نه ولی چنین نانی باید نزد خاخام بزرگ موجود باشد
2 – در سال 1823 روز (( عید فصح )) در شهر valisob واقع در شوروی سابق کودک دو ساله ای ناپدید شد و پس از یک هفته جستجو جسد بیجان او را در یکی از لجن زارهای خارج از شهر پیدا کردند و با آنکه آثارفروبردن میخ و سوزن بر آن نمایان بود ولی قطره ای خون بر لباس وجود نداشت و چنانچه بعدا معلوم شد جسد را بعد از قتل شسته بودند .
خانمی که تازه یهودی شده بود ( در آیین یهود یک غیر یهودی نمی تواند یهودی شود و یهودیان که معتقد به اصالت نژادی هستند او را به عنوان یهودی قبول ندارتد و تنها کسی را یهودی اصیل و واقعی می دانند که از پدر و مادر یهودی متولد شده باشد ولی این مطلب را مخفی نگاه می دارند و غیر یهودیان را به ظاهر در آیین یهود وارد کرده و از آنها برای مقاصد شومشان استفاده می کنند) و دراین قصه متهم بود دراعترافات خود چنین گفته است :
ما از طرف یهود مامور شدیم که این کودک مسیحی را ربوده و در ساعت معینی در منزل یکی از آنها حاضر کنیم هنگامی که ما با آن کودک وارد منزل شدیم دیدیم همه دور میزی نشسته و منتظر ما هستند طفل را روی میز گذاشته و با قدری شکلات و بیسکویت و شیرینی سر او را گرم کردیم کودک بیچاره همین که مشغول خوردن بود یکی از آنها میخ تیز و درازی را در رانش فرو برد صدای دلخراش کودک بلند شد هراسان به یکی از آنها پناه برد او هم نامردی کرد و با سوزن درازی که در دست داشت پشت کمرش را مجروح کرد طفل باز فریادی زد و به سومی پناه برد او هم سینه اش را سوراخ کرد خلاصه آنقدر میخ و سوزن به بدنش فرو کردند که همان جا جان سپرد سپس خونش را در شیشه کرده و به خاخام بزرگ تسلیم کردند .
3 – در یکی از روزهای گرم تابستان یهودیان به یکی از خانه های مسلمان فلسطینی حمله کردند درمورد این واقعه دختر بزرگ آن خانواده چنین می گوید :
وقتی سربازان یهودی وارد منزل ما شدند چنان وحشت زده شدیم که می خواستم هلاک شوم خواهر کوچکم به گوشه ای فرار کرد و پدر و مادرم فریاد می زدند و کسی نبود که به ما کمک کند مردان وحشی و حیوان صفت و قسی القلب یهود پدرم را با لگد و مشت و ته تفنگ کشته و ما را پا بسته کشان کشان از خانه بیرون آوردند .
" در روزی که قشون معاویه به شهر انبار حمله کردند و زینت زنان مسلمان و ذمی را ربودند حضرت امیرالمومنین علیه السلام بالای منبر رفته و فرمودند : به خدا قسم اگر کسی در شنیدن این فاجعه بمیرد من ملامتش نخواهم کرد . "
منبع: درسهایی از مکتب اسلام( مجله معارف شماره ۱۷ ) مرداد ماه ۱۳۸۳ - جمادی الثانیه ۱۴۲۵ هـ . ق
نوشته شده توسط soheila shamloo در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 20:49 موضوع | لينک ثابت
مامور دفن
ای کسانی که مامور دفن من هستید گوش فرا دهید تابوت مرا در جای بلندی قرار دهید تا باد بوی مرا به سرزمین عاشقان ببرد و چشمان مرا باز بگذارید تا همه بدانند که چشمان من در آرزوی دیدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت کشیدند دستان مرا از تابوت بیرون بگذلرید تا همه بدانند که دستان من به معبود خویش نرسیده و روی مرا با پارچه سیاهی بپوشانید تا همه بدانند که روزهای من در سیاهی گذشته است. و روی قبر مرا تکه یخی بگذارید تا وقتی آب می شود احساس کنم معبودم دارد برایم اشک می ریزد.
*****************************************
یار من خوب است اما رسم و آیئنش بد است
با بدان خوب است و با خوبان بد است، اینش بد است
مصلحت کردم برای کشتنش پیش رقیب
مصحلت خوب آمد، اما مصلحت اینش بد است
****************************************
سعی کن در زندگی خلاف مکن ، خلاف کردی گیر مکن ، گیر کردی اعتراف مکن ، اعتراف کردی التماس مکن.
*****************************************
اسرار عزل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما را نه تو خوانی و نه من
*****************************************
اگر میخواهی در برابر قاضی قرار نگیری قانونمند زندگی کن
انسان مانند رودخانه است هر چه عمیق تر باشد آرامتر است
*****************************************
همه میخواهند که بشریت را عوض کنند دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.
من نمی گویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
زندان در آخرش به زندانی نمی ماند
بلکه در آخر به زندان بان می ماند.
******************************************
یاد داری که در آمدنت همه خندان بودند و تو بودی گریان
ای دوست خیال زی که در رفتن تو همه گریان باشند و تو باشی خندان
*****************************************
خدایا محبت چگونه چشمه ای است که انسان یک قطره از آن را می نوشد ولی به اندازه یک دنیا اشک می ریزد . این زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی یاد نداد چگونه کنم زندگی
تو در کنار دریا و در فکر غروب
دنیا، تو در این دنیا
می دونم تنها هستی .
******************************************
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من
******************************************
هر قطره اشک امضای خداست پای چشمهایی که آسمان در آنها خلاصه شده است
************************************
عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه روزگار سپرده شود
*************************************
اگر کسی می گوید که برای تو میمیرد دروغ میگوید !!!! حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی کند
************************************
مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....
************************************
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم ، حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
*************************************
در عشق مثل خورشید باش
در مهربانی مثل بارات
و در صداقت مثل چشمه
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 23:34 موضوع | لينک ثابت
![]()
![]()
عشق شایسته رهایی است نه اسارت....![]()
![]()
![]()
آنگاه که گهواره های عشق را در گورهای کهنه تکان دادی وهمزمان پروانه را از پیله اش پراندی تا ترمه های باران خود را بر شاخه های گوزن بیاویزد.
و وقتی دفترعشق را فرقی نمی کند که قلم از ساقه نیلوفر باشد یا از پرکبوتر زیبا بنویس...
چرا عاشقها باران را دوست دارند؟
عاشق ها، عاشق ها، این عاشق ها کیستند ؟ چه شکل و شمایلی دارند؟ ازکجا پیدایشان می شود؟ چه جور نگاه می کنند؟ حرفشان چیست؟ چند سال پیش یاد دارم دفترچه های خاطرات وعقاید درست می کردیم و ازهرآشنایی که دفترچه عقاید به دستت می رسید باید با پاسخ های تو پرمیشد البته پرسشها خیلی کلیشه ای مطرح می شد و یک سوال مشترک درهمه دفترها بود «عشق را معنا کنید» این همه سال سپری شد و من هنوزمعنی عشق را نمی دانم.
این همه فیلمهای عاشقانه دیدم این همه کتاب خواندم هرچه می خواهد باشد معنوی و مادی خاصیت آن یکی است
آدم عاشق باران را دوست دارد.
حالا چه شد که من به این بحث پرداختم . راستش را بخواهید یک علامت تعجب! ماجرا چیست؟ می بینیم عاشق امروزی درد می کشد. عجب ، درد، چرا؟ مگر عشق شیرین نیست؟ مگر دوست داشتنی تر ازعشق هم قصه ای است ؟
بله عاشق امروزی دردمندانه ، عشق می ورزد. چه چیز مانع فهم لذت شده؟ بی گمان یک چیز.... تملک !!!!!!!
می خواهیم هرآنچه را که دوست داریم تصاحب کنیم و درقدم بعد به تملک در آوریم این احساس تملک درد را دردل می کارد ترس از دست دادن ، ترس هم از مشتقات درد است و دشمن آزادی.
چه آزادی است سروری را چو پای بند زمین باشد؟
وقتی ترس دردل ریشه کند انسان را به شخصی انتقام جو تبدیل می کند درزندگی هیچ چیزجزلحظه ای که درآن هستیم اهمیت ندارد.
یکی می گوید : من عاشق کتاب هستم، او با عشق خود چه می کند ؟ کتاب را خواند درصندوقچه واگرهم با ذوق باشد درکتابخانه اش نگهداری می کند.
خودتان سرنوشت عشق را دنبال کنید اگر زمانه یار باشد و به حکم نیاز دربساطی پیاده روچیده شود به فرزندی ارث می رسد که ...
به یاد دارم " گار سیامارکز" می گفت: وقتی کتابی را برای خواندن دردست دارم هر جا که کتاب را تمام کنم همان جا می گذارم در کوپه قطار یا روی صندلی پارک، تفاوتی نمی کند .این جا باور می کنم مارکز عاشق کتاب باشد، چرا که به تملک آن نمی اندیشد .
برای مجله می نویسند که عاشق شده اند و چاره می خواهند !!!!!؟؟؟؟
من ازحیرت گیج می شوم ، اینها چه می گویند ؟ عاشق شده ای ؟ ازعشق لذت ببر. ازاین احساس ناب که بدست آورده ای خوشحال باش، چرا دراندوه دست و پا می زنی؟
جوابش را می دانم و تو هم می دانی، چون لحظه حال را درنیافته ای ، اگر لحظه حال را دریابی دیگر نه کاری برای تو باقی خواهد ماند نه هدفی . انسان باید در هرفاصله نفس تصمیم خود را بگیرد . دختری می نویسد عاشق مردی شده ام وبا اوازدواج کرده ام و می ترسم او را از دست بدهم، نگاه کنید عاشق شده، تصاحب هم کرده و در تدارک تملک است، غافل ازاین که این ترس او را رنجور و ضعیف می کند، اعتماد به نفس را از دست می دهد، چهره اش از نشاط فاصله می گیرد و سرانجام به حکم تقدیری که خود رقم زده گردن می نهد.
" گر آسمان مکدر و زمین بایر است ، جرم من است گردن به مشیت نهادن "
آیا این سرنوشت درخورعشق است؟
آیا بدین گونه ما به احساس هایمان خیانت نکرده ایم ؟ ترس ازعاقبت کار، فرصت زیستن در اکنون جاودانه را سبب می کند، اگرازآغاز مصمم باشیم سرگشته نخواهیم شد.
این دوگانه زیستن روح و جسم را فرسوده می کند . دوست دیگری از جدایی معشوق شکوه می کند از او می پرسم آیا این خود تو نبودی که این جدایی را رقم زدی؟ آن قدر که گیر دادی آنقدر که پرسیدی ، تجسس کردی که به تنگ آوردی اگر نگهم داری دوست من ، از دستم می دهی اگر می خواهی همراهیم کنی تا انسان آزادی باشم، میان ما همبستگی میروید که انتظار داریم، برای اینکه شیر و تخم مرغ بدست آوری نباید گاو و مرغ را خود بترسانی.
آدم عاشق خوشبخت است بی آنکه بداند
همین که هستیم کافی نیست همین که قادریم ببینیم و بشنویم حرف بزنیم . آیا این ها برای عاشق بودنمان دلیل های محکمی نیستند ؟ مائده را به خاطر می آورید ؟ با یاد دارید که وجود محرومیت های چند گانه جسمی با چه عشقی درپی ارتباط بود؟ هلن کلر را می شناسید ؟ نویسنده مشهوری که کور وکر بود کتاب گزارش گونه ای دارد به این نام "اگر تنها سه روز چشم داشتم" دهها آرزوی بزرگ و کوچک را در آن سه روز می شمردم" که من و تو هر ثانیه آن ها را به چشم می بینیم و به گوش می شنویم
هوس های زمینی را عشق می نامیم و چنان وابسته هوس هایمان می شویم که عشق را فراموش می کنیم عشق احترام عمیقی دارد به هستی هر آنچه که باشد آیا عشق از نگاه کودکان را خوانده اید؟ چه پاسخ های دلپذیر و سخاوتمندانه ای داده بودند و به راستی که در کودکی درک واقعی عشق امکان پذیراست .
از عشق نهراسید، از عشق توقعی نداشته باشید، عشق را معنا کنید اینگونه قادر خواهیم بود عاشقانه زیستن را تجربه کنیم .
آدم عاشق خدا را دوست دارد
آدم عاشق شب را دوست دارد
اگرچه بیهوده زیباست
آدم عاشق باران را دوست دارد
تو بارونا گریه کرم تا اشکامو نبینی ، باران همسفر زمین است و هر که از باران تر نشود عاشق نیست
شما بگید دوست من به نظر تو عشق چیه؟ و عاشق کیه؟
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 23:27 موضوع | لينک ثابت
ادامه مطالب تلمود: سند نژاد پرستی
تلمود
( این کتاب هولناک در اصل چند جلد بیشتر نبوده اما از هشت قرن پیش ، به دوازده جلد افزایش یافته و امروز شامل 36 جلد در قطع وزیری می شود. تلمود انبار شرارت های یهود است. کار تالیف آن حدود دو قرن، پیش از جمع آوری اسفارت تورات، آغاز شد. ازدو قرن پیش پس از جمع آوری اسفار و رواج آن و بازگشت از بابل، باب تورات بسته شد و تلمود با فسانه ها و اساطیر عجیب و غریب خود بر تورات فائق آمد و آن را تحت الشعاع خویش قرارداد. همه ی بذ رهای ناپاکی در تلمود است. « پروتکل های دانشوران صهیون، اثر عجاج نویهض ، آستان قد رضوی ، 1373 ،ص 42 » ).
خاخام های یهودی در طول سال های متمادی شرح ها و تفسیر های خود سرانه و گوناگونی بر تورات نوشته اند که همه آنها را خاخام (( یوخاس )) در سال 1500 م جمع آوری نموده و به اضافه ی چند کتاب دیگر که در سال 230 و 500 م نوشته شده بودند به نام (( تلمود )) یعنی تعلیم دیانت و آداب یهود، جمع آوری کرد
این کتاب نزد یهود بسیار مقدس و در ردیف تورات و عهد عتیق قرار دارد ( بلکه از تورات هم بالاتر است چنانچه (( گرافت )) می گوید : بدانید که گفتار خاخام از گفتار پیامیر بالاتر است )
برای اینکه بیشتر به خود پرستی و آرمان های ضد انسانی یهود پی ببرید خوب است چند جمله ای را هم بنویسم :
1 – روز دوازده ساعت است :
در سه ساعت اول آن خداوند شریعت را مطالعه می کند
در سه ساعت دوم احکام را صادر می کند
در سه ساعت سوم جهان را روزی می دهد
در سه ساعت آخر هم با حوت دریا که پادشاه ماهی هاست بازی می کند
هنگامی خداوند امر کرد (( هیکل )) را خراب کنند خطا کرده بود به خطای خویش اعتراف کرده و به گریه در آمده و گفت : (( وای بر من که امر کردم خانه ام را خراب کنند وهیکل را بسوزانند و فرزندان مرا تاراج نمایند )) .