تو گفتی، ساز شو، دل ساز تو شد به آسانی دلم دمساز تو شد ربودی دين و دل را هر دو يکجا که کافر پيشه، هم آواز تو شد تو گفتی گل، زمستان گل در آمد که بهتر، از بهاران گل در آمد چه کردی در کوير خشک دل ها که بی يک قطره باران گل در آمد تو گفتی غم سر آيد، غم سر آمد سر هر برگ غم شبنم برآمد به صحرای دل خشک کويری هـــــــــــــــــــــزاران بوته مـــــــــــــــــريم در آمد آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد سينه ا م سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد غرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد امروز جمعه است با سبدی از ياس در راهت می نشينم گلبرگ های آن را فرش راهت می کنم تو مهمان عطر ياس ها هستی خبر آمدنت باغ را معطر می سازد باغی از ياس نثارت می کنم انتظار هم بوی ياس گرفته است امروز جمعه است به ديدار ياس ها بيا
زمـاني كه عشق از دري بگذرد زجايي دگـر عقـل بيرون رَوَد اگـر عـاقلي عشق را دور كن هوس را به دست خِـرد گوركن همه عاشقان مست و ديـوانه اند هميشه به دنبــال افسـانه اند اگر عقل گفتت كـه سرمايه ساز هوس گويدت پــاك آن را بباز به اين علت از عشق بــايد بُريد كه از آن به جز غــم نيايد پديد به قول حافظ: عقل مي گفت که دل مسکن و ماواي من است عشق خنديد که يا جای تو يا جای من است هوای ميکده دارد دل پريشانم بيار باده که مشتاق روی جانانم کجا برم غم خود، با کی راز دل گويم که من هزار جدا مانده از گلستانم اگر نه باده و مستی برد ز دل غم را بسوزد از شرر غم کرانه جانم کوير تشنه ی دل را، تو شوق بارانی تو چون شراب بقا، من به مرگ می مانم منم انيس غم و مونس پريشانی نهاده اند ز اندوه و درد بنيانم گذشت عمر من و طی نشد حديث غمت غم است اول کارم، غم است پايان کارم ای مسافر موعود! دستم از دامان تو دور است و چشمم در حسرت ديدارت اشکبار.اما به قلبم نزديک ترين هستی، قلبی که با هر تپش نام تو را فرياد می زند.قله ها در برابر بلندای نام تو ای مهدی سر به زيرند و درياها در پيش دريای مهربانی تو چشمه هايی تشنه، آينه ها در انتظار ديدنت غربت آدينه ها را قاب می گيرند و گل ها به شوق همسايه شدن با تو خوشبوترين جامه هايشان را بر تن می کنند بيا که پنجره چشمانمان را به بغض ترکيده آسمان بگشايی
باور پاک شادانه ترين ترانه بايد باشی يک واژه عاشقانه بايد باشی ما منتظرانيم و تو خواهی آمد فريادرس زمانه بايد باشی ای مرد، تو از قبيله خورشيدی يا آبی بيکرانه بايد باشی در گلشن انتظار زمان می رويی سرسبزترين ترانه بايد باشی تو باور پاک ياسمن ها هستی عطر گل رازيانه ها بايد باشی
چگونه باور کنم زردی خزان دستانم را در سردی زمستان دستهايت؟ چگونه در خيالم بگنجانم شاخه های تکيده خيالم را در يخبندان نگاهت؟ يک دم در کوچه پس کوچه های دلم قدم بگذار و بگو که بی خيال از کنار خاطرات قديمی، از مقابل پنجره انتظار و آينه شکسته ام نخواهی گذشت و مرا با تنهايی ها و آروزهای پرپرم تنها نخواهی گذاشت صدای تو کو؟ با دل عاشقم وفای تو کو؟ زان سيه چشم وفای تو کو؟ خانه خالی است از طراوت گل باز بلبل بخوان، صدای تو کو؟ بر فروزان چراغ جانم را نفس گرم آشنای تو کو؟ مژده نور بود و پيک اميد در دل شب صدای پای تو کو؟ مدامم مست می دارد نسيم جعد گيسويت خرابم می کند هر دم فريب چشم جادويت پس از چندين شکيبايی شبی يارب توان ديدن که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم که جان را نسخه ای باشد ز لوحِ خال هندويت تو گر خواهی که جاويدان جهان يکسر بيارايی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رويت وگر رسم فناداری که از عالم براندازی برافشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت من و باد صبا مسکين، دو سرگردان بی حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گيسويت زهی همت که حافظ راست از دنيا و از عقبی نيايد هيچ در چشمش به جز خاک سر کويت خسته از قلب های آهنی، کنار جاده محبت با چمدانی از مهربانی منتظرت هستم شايد در سپيده دم عشق، طلوعت را به تماشا نشينم و جرعه نوشِ صدای زلالت باشم انتظار بی پايان پيمان بسته بودی که تنهايم نگذاری اما رفتی ای يار مهربان اولين ديدارمان چه خوب بود و چه زود گذشت اينک بهار است و من باز تنهايم درد دلم را به مرغ عاشق گفتم شايد پيدايت کند مانند شمع سوختم و ساختم اما هنوز پيدايت نکردم ياد روي تو همچون خورشيدي بر تاريكي دل مي تابد.لبخند تو لحظات هستي ام رو شكوفا، وحرف هايت مثل باران جان تشنه ام را سيراب مي كند و به آن معني ميدهد.مي دانم بالاخره روزي مي آيد كه تو مي آيي و من چشمانم را با اشك شوق شستشو مي دهم. و دست مرا به طناب ماه مي رساني و راه آسمان را نشانم مي دهي راه بيابانی هر چند که در کلبه ويرانی خويشم سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم مجنونم و ليلا شده دور از من و من نيز آواره آن راه بيـابانی خويشم چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان عمريست که در بند پريشانی خويشم هر کس به طريقی شده سر مست نگاری من مست قد سرو خرامانی خويشم آزاد کنم از غم ايام که چنديست در حبس غم و محنت طولانی خويشم غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم 








| Design By : Pichak |


