بلاتكليف اين تقدير پيرم
دارم آهسته از ياد تو ميرم
بگو از كي تموم لحظه هاي
جوونيمو دوباره پس بگيرم
چه شوق ديدنت رفته تو جونم
ديگه سخته برات آواز بخونم
مي خوام باور كني تا زنده هستم
نمي شه باشم و پيشت نمونم
ازت ساختم يه خورشيد طلايي
يه گهواره واسه لمس لالايي
حالا كه عاشقت خوابش گرفته
نه تو هستي ، نه ميدونم كجايي
برات پروانه بودم پر شكسته
سرا پا بودم اما سر شكسته
بگو بعد تو بي تاب كه باشم
به كي تكيه كنم با دست بسته

در تنهايي هايم تنها نيستم چون تو هستي ، جاي تو در پريشاني هاي خيالم
خالي نيست هرجا و هر لحظه با تو و دست در دست تو به
بي نهايت آروزهايم پرواز مي كنم.
اي عزيز دوست داشتني

فرياد
چه مي شد عاشقي آزاد مي شد
صدا در سينه ام فرياد مي شد
چه مي شد روز هاي خوش به تكرار
مي آمد ، تا كه دلها شاد مي شد
سكوت شب چه شيرين است اي دل
چه مي شد ماه من « فرهاد » مي شد
چه مي شد گر كه ماهي هم به صحرا
مي آمد تا زغم آزاد مي شد
نمي دانم چه مي شد گر نبودي
يقين آرامشم بر باد مي شد

دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست
تخلص غزلم چيست غير نام شما!!
خسته ام ، خسته از اين واژه هاي سرخورده كه برات كنار مي گذارم. از اين شب بوهاي خوشبو كه برايت مي چينم و از غروبهاي تمام نشدني غزلهايم.
نمي دانم چگونه به اين قصه ي بي بازگشت عادت كنم
وقتي نيستي تنهاترينم در سرنوشتي بنام « زندگي »

اين خيابان هاي خالي
با خيالت دلخوشم اي ماه پنهان بعد از اين
مي نهم بي روي تو سر در گريبان بعد از اين
پشت اين ديوارها سوسوي يك فانوس نيست
لحظه هايم تيره چون شام غريبان بعد از اين
فصل ها تكرار يك پاييز بي پروانه اند
كوچه ها،بي انتها، من زير باران بعد از اين
اين خيابان هاي خالي تا كجايم مي برند
در هواي ديدنت اي آفت جان ، بعد از اين
گر كه بگذاري سرت را بر سكوت شانه ام
مي شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از اين
عشق را هم صحبت اين لحظه هاي لاله كن
آه اي شيرين زبان ، من را مرنجان بعد از اين

محبوبم پلكهايت را پاك كن !
زيرا عشقي كه چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد. اشكهايت را پاك كن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري، تلخي بينوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم.

محبوبم ...
هيچ تضميني نمي بينم كه بگويم روزي به تو خواهم رسيد
اما به راستي دلم گواهي ميدهد در ياد و خاطرم جاودانه خواهي ماند.

آسمان بی مهتاب
رفتی و ساز خلوت من اضطراب شد
آن چشمه های جاری و زيبا سراب شد
اين خانه، نه بعد از تو زندان خويش را
می خواستم دوباره بسازم ، خراب شد
می خواهد از شب ، اين دل پريشانم
اين آسمان که بعد تو ، بی آفتاب شد
حالا کجا ی وسعت دريا جو يم آن را ...
دل را که پيش برق نگاه توآب شد ؟
هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن
من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی
آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

(( در ايستگاه لحظه ها ))
اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم
تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها
عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم
گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود
نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم
كتاب زندگي من پر است از وحشت
نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم
در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز
در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز
تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است
خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم

تنها و خسته بر ساحل دلتنگي نشسته ام ، خيره بر امواج دريا ، روي ماهت در آسمان قلبم لبخند مي زند و چشمانم از شوق ديدنت باراني مي شود .چرا مرا راهي به سوي كوچه باغ مهرباني ات نيست ؟ چرا پشت حصار فاصله ها تنها مانده ام ؟ چرا دستم از دامانت كوتاه است ؟ شايد كوتاهي از خودم باشد ، اما مي دانم تو بزرگوارتر از آني كه اين غريب خسته را در غربت دلتنگي تنها بگذاري .

ثانيه هاي بي كسي
بي تو تموم لحظه هام پر از غصه و غمه
يه روز ميام به ديدنت هر چي ببينمت بازم كمه
نمي رسه به گوش تو صداي فرياد دلم
يه روز مي فهمي دردمو، كه زير خاكم و گِلم
اشك چشاتو مي بينم دل تو هم پر از غمه
دوري هم بد درديه ، اما دلامون با همه
رو تو بكن سمت خدا ، بيا خدا خدا بكن
بيا يه بار هم كه شده ، زير پاتو نگاه بكن
يواش يواش تموم ميشه ثانيه هاي بي كسي
اگه تحمل بكني يه روز به دريا مي رسي

بودنم را هيچكس باور نداشت هيچكس كاري به كار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ ، او كه خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچكس باور نكرد كاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد راه سرد عشق را بي اختيار پيمود و قرباني نداشت اگر مرداب بودم و سبز ، غمي نبود .
اگر عشق بودم و قرمز حرفي نمي ماند . تو شبي و من روز مي خواهم ، تو ستاره اي و من خورشيد طلب كرده ام ، آسماني شدم با هزاران قلب پاره
كاش يك قلب داشتم
فقط تو بودي و تنها عشق تو

طوريم نيست خرد و خميرم ، فقط همين
كم مانده است بي تو بميرم ، فقط همين
از هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز
در مرز چشمهاي تو گيرم ، فقط همين
شاعر شدم كه لال نميرم ، فقط همين

خسته شدم
خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين
خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به سيرت هاي ناپاك دارند
خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده
ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی که سراغ وقت من آیی که نیستم