|
در ازدحام مبهم رنگها بر بال خيال نشسته ام و تو را می بينم ، تو را که بالاتر از تمام ابرها و ستاره هايی. تو از خاک نيستی ، تو از جنس دريا و آسمانی، تو را از صبح، شبنم و مهتاب آفريده اند. در ماه عشق امشب برايت شيرين ترين آوازها را می خوانم به ياد باران نگاهت و شهد شعرهايت.

جام لبريز
تـويی مـرغ خوشخوان گلـزار من
تــويی رنـگ دلخواه رخسـار من
بيــا آفتـاب جهـان تـاب عشق
بــزن شعـله ای در شب تـار من
بيــا جـام لبــريز خـود را ببين
درون خــــرابـات پنــدار من
اگر رمز و رازی زمن دست توست
نگه دار نــزد خــود اســرار من
نـدانم چـه سری ست در محضــرت
چه بسته ست لعــــل شکـربار من
شده چشم من فــرش راهت بيـــا
گــرفتار تــــو قلب بيمـار من
تن خسته ام در پی ات بی قــــرار
به يــــاد تـو بـاشد دل زار من |